|
دلهای بیقرار | ||
|
در روزگاری که بازیگر حوادثی شده ام که هیچ گونه سازشی با اراده و خواست من ندارد ، تنها مسکن دردها و زخمهای عمیقم فرار از عالم به ظاهر بیداری و پرت شدن در عالم خواب است.... اما افسوس که دیگر خواب هم به سختی سراغی از چشمهای خسته ام میگیرد..انگار خواب نیز همدست آنهایی شده است که دست به هر تلاشی میزنند که بازی کثیف و سرخوششان ، در نبود من ناتمام نماند..... [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 22:20 ] [ مجتبی ]
در آستانه رویش بهار هرچند طبیعت هنوز رخساری بهار گونه به خود نگرفته باشد و زمستان عجله ای برای رفتن نداشته باشد.... این دلهای ماست که باید از خواب زمستانی بر خیزند رختی نو به تن کنند و با ندای عشق و محبت و مهربانی ، زمستان را در هم شکسته و بهار را به مهمانی فرا خوانند........... پیشاپیش ،فرارسیدن عید سعید باستان و بهار دلها مبارک باد. [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 7:26 ] [ مجتبی ]
امروز باران آمد زمین نخندید... خوشحال نشد... حتی دریغ از اندکی شوق.... زمین مدتهاست به نیامدن باران عادت کرده است.... دیگر حتی لحظه ای هم برای باران دلتنگ نمی شود... زمین آنقدر-در نبود باران- با سیاهی و لجن همنشین شده است که به خاطر نمی آوردروزگاری فقط دل در گرو باران داشت و بس..... [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 21:53 ] [ مجتبی ]
زندگی، معجونی است از: عشق و نفرت ، شکست و پیروزی، فقر و غنا و...... آنکه ،خوشبختی را فقط در دنیایی سرشار از زیبایی می بیند ؛ بی شک ترجمه ی درستی از زندگی را ندارد...... زشتی ها و پلیدی های زندگی، هر چند تلخ و نا گوارند ، اما در نبودشان ، خوبی ها و زیباییها ،اینقدر پر رنگ به چشم نمی آیند.
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 10:40 ] [ مجتبی ]
"سکوت سرشار از ناگفته هاست" ، با حال و هوای این روزهایم ،نمی خواند.......... سرشار از سکوتم اما ناگفته ای برای گفتن ندارم..... ناگفته ای هم اگر بوده است آنقدر در قفس سکوت محبوس مانده است که حتی اگر دست زبان به یاریش بشتابد ،دیگر انگیزه ای برای شکستن این قفس ندارد ............. ترجیح می دهد در عزلت و تنهایی بپوسد اما هرگز میهمان این گوشهای ناشنوا نشود...
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 17:17 ] [ مجتبی ]
چشمانی نابینا و گوشهایی ناشنوا را آرزو میکنم در میان این انبوه مردمان انسان نما. در عجبم که اشرف مخلوقات می نامندش آنکه تمام خصایص حیوانی را در خود جای داده است و در پشت چهره به ظاهر آراسته اش ،به قدری زشتی و پلیدی تلنبار شده است که هر حیوانی را به تنفر وا میدارد. چقدر دلم تنگ میشود برای انسانیت ؛ این حلقه مفقوده زندگی به ظاهر متمدنمان ، که دیگر ردپایش را از میان اساطیر و افسانه ها باید جست.
[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 15:9 ] [ مجتبی ]
هرچند غم هجر تو بسی جانگداز و جانسوز است اما هرگز آرزو نمیکنم که تحمل این رنج و درد بر من آسان گشته و دور از تو با فراغ بال لحظه هایم را سپری کنم چرا که عادت به نبودنت و غصه عشق تو نخوردن یعنی از یاد تو غافل شدن پس غم و غصه ها به باریدن ادامه دهید تا لحظه دیدار جانان.................
[ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ] [ 19:5 ] [ مجتبی ]
|
||
| [ طراحی : میهن اسکین ] [ Weblog Themes By : MihanSkin ] | ||